تبليغاتX
پیاده


پس از مدتها که ایده ی تغییر دکوراسیون در سرم بود، بالاخره امشب بخت یاری کرد و ما روانه ی وبلاگ جدیدی شدیم. وبلاگ مثل خانه ی آدمها می ماند. یک مدت مثل اجاره نشین ها این خانه و آن خانه می روی، یک وقت هم صاحب خانه می شوی و اثاث کشی می کنی. گاه هم یک خانه قدیمی را رها می کنی به حال خودش و می روی سراغ خانه جدید.

القصه که باقی روده درازی هایم باشد برای خانه جدید!

هر کس مایل بود برایم ایمیل بزند و یا همین جا بگوید تا آدرس خانه جدیدمان را تقدیمش کنیم.


ای وبلاگ عزیز! به خدا مي سپارمت

جانم بسوختي و به دل دوست دارمت


+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم تیر 1390ساعت 3:55 توسط پیاده |


ما، یک مشت آدم، تربیت شده ی نظام دیکتاتوری، که هر وقت حرف زدیم توی دهنمان زدند و هر وقت ابراز وجود کردیم، توی سرمان زدند. پر از خشم های فروخورده، پر از عقده های سرکوب شده، همه منتظر برای اینکه فرصتی به دست دهد تا تمام این ته نشین شده ها را یکجا بالا بیاوریم.

توی خانه، توی خیابان، توی تک تک کوچه های این شهر، یک لبخند روی لب هیچ کس دیده نمی شود. اما فحش، تمسخر، دروغ و نفرت توی همه چهره ها موج می زند. هر بار به بهانه ای پایم را توی خیابان های ِ این شهر می گذارم، دلگیرتر از همیشه به خانه بر می گردم.

تهران، شهر  ِ دوست داشتنی ِ من! از کی تا حالا اینقدر غمگین شده ای؟

+ نوشته شده در جمعه هفدهم تیر 1390ساعت 14:59 توسط پیاده |


مدتها پیش، یک شبی ما دلخسته از زندگی، در حالی که با والدینمان یک سری جدال لفظی کرده بودیم، تصمیم گرفتیم از این دیار برویم. از این رو شروع کردیم به گشت و گذار توی اینترنت و تمام فرم های لاتاری سایت های مختلف را پر کردیم بلکه شانس و اقبال بهمان رو کند. فردا صبحش یک منبع اگاه به اطلاعمان رساند که این سایت ها تمامش کلاه برداری است و فقط پول می گیرند و لاتاری واقعی هزینه ای ندارد. همان روز عصرش با والدینمان آشتی کردیم و کلا موضوع لاتاری فراموش شد. امروز که دارم این را می نویسم، شاید یکسال از این موضوع می گذرد و هر بار که ایمیلم را باز می کنم، اینباکسم پر است از ایمیل هایی که دارند اخطار می دهند که آخرین فرصت برای ثبت نام در لاتاری را فراموش نکنم.

هم اکنون که در حال نگارش این سطور هستم، سارا، دوست دیرینه ام، در حال پرواز بر فراز آسمان ایالت متحده است. من نمی دانم که باید به نیروی عشق ایمان بیاورم یا به نیروی اراده و پشتکار. همینقدر می دانم که بیست و پنج سالگی ام را امسال، در حالی جشن گرفتم که پر بودم از حسرت ها، خواست ها و آرزوهای نصف و نیمه.

نمی دانم چند سال دیگر باید بگذرد تا بتوانم یک تصمیم قطعی بگیرم برای زندگی...


+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم تیر 1390ساعت 17:42 توسط پیاده |



یوجین یونسکو می گوید: «ایدئولوژی ها ما رو از هم دور می کنه و رویاها و اضطراب ها ما رو به هم نزدیک می کنه.»

دوست دارم به هم نزدیک بشیم. برام از روباهات بگو...


+ نوشته شده در شنبه چهارم تیر 1390ساعت 1:53 توسط پیاده |




بعد از دیدن سربال های متعدد جنایی همچون دکستر، 24، هاوایی صفرپنج، فرینج، به من دروغ بگو و کریمینال مایند! که همگی حول محور یافتن و دستگیری قاتلین، تروریست ها، افراد سایکوتیک و اشرار بودند، هم اکنون احساس می کنم که قابلیت و آمادگی تبدیل شدن به یک قاتل سریالی را دارم!


+ نوشته شده در جمعه سوم تیر 1390ساعت 14:34 توسط پیاده |


حس ِ خوبی بهم دست می دهد وقتی دراز می کشم روی تخت و منظره ی آسمان نیمه ابری را می بینم که همین الان بغضش را روی سر آدم ها خالی کرد و باز شد. وقتی تلفن کنارم فرت فرت زنگ می خورد و من با لبخند ِ خبیثانه ای جوابش را نمی دهم.

آدمهایی که دوست داریم زنگ نمی زنند و به جایش آنهایی که دوست نداریم ساعتی یکبار!!

+ نوشته شده در پنجشنبه دوم تیر 1390ساعت 20:45 توسط پیاده |


نمایشگاه کتاب که رفته بودم، از انتشارات «نی» یک کتابی گرفتم از «میشل فوکو» به نام «اراده به دانستن». یکی از فروشندگان نشر نی که از قضا دانشجوی پژوهشگری دانشگاه علامه بود، توی شلوغی آن فضا کتاب را که دستم دید لبخند ژکوندی زد و سر صحبت را با ما باز کرد. آن روز حرفهایش و به قول معروف لاس زدنش به نظرم عجیب می آمد. آخر سر هم شماره اش را پشت لیست کتاب های نشر نی نوشت و گفت زنگ بزن بیشتر آشنا بشیم و تمام این حرفها به همراه لبخند معنی داری بود. آن روز این را گذاشتم به حساب اینکه حتما خوشش آمده و نحوه فکر کردنم را دوست داشته است. چون کلا بین بچه های علوم اجتماعی، فوکو خواندن کلاس خاصی دارد. 

امشب بعد از یکماه و  اندی کتاب را باز کرده ام که بخوانمش. صفحه اول و دوم را که می خوانم یکهو انگار چیزی یادم می آید. کتاب راجع به تاریخ س.ک.س.و.ا.ل.ی.ت.ه است. یک چراغ هایی توی ذهنم شروع به تابیدن می کند. یاد حرفهای فروشنده و نگاه هایش می افتم و تازه برایم معنی پیدا می کند. یک رضایتی ناشی از فهمیدن و یک نارضایتی ناشی از برخورد آن روزش توی وجودم چنگ می اندازد. کتاب را بر می گردانم توی کتابخانه و تا یک ساعت تمام حسم این است: عجب...!

+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم خرداد 1390ساعت 23:0 توسط پیاده |



مثل ِ ستاره باران ِ شبهای کویر، توی دلم پر از آرزوهایی است که بعضی هایشان مثل آب خوردن برآورده می شوند و بعضی هایشان در فاصله ی نهصد کیلومتری، نمی دانند حتی که توی دل ِ من چی هست.

چشم هایم را که به روی ِ تمام اتفاقات ِ دلگیر کننده ی این روزها می بندم، فقط می توانم بگویم لعنت به شبهایی که نیستی.



+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم خرداد 1390ساعت 0:34 توسط پیاده |

 

یک شبی ما هوس بام تهران به سرمان زد و دم دم های غروب شال و کلاه کردیم سمت توچال. چندین متری مانده به ورودی توچال، آخرهای بلوار یک جای پارکی برایمان چشمک زد و ما هم سریع فرمان را پیچاندیم و اصلن حواسمان نبود که پارک دوبل آن هم از نوع سمت چپ اش آنهم وقتی پنجاه تا ماشین دارند برایت بوق می زنند از مشکل ترین کارهای دنیاست! توی هیر و ویر پارک کردن یکهو کوبیدم ماشین عقبی و جای پلاکش را کج و کوله نمودم.

همانوقت یاد آن تیزر تبلیغاتی افتادم که رضا کیانیان عزیز می کوبد به یک ماشین پارک شده و پیاده می شود برایش یک نامه می نویسد و شماره اش را می گذارد و وجدانم شروع کرد به شکوفه دادن. حالا ما به قصد کوه آمده بودیم و تنها چیزی که توی کیفمان یافت نمی شد مداد و کاغذ بود. از کف ماشین یک تکه کاغذ که مربوط به تنقلات مصرف شده بود یافتم و با یک مداد چشم بسیار نرم مبادرت کردم به نوشتن شماره ام. نهایتا چیزی که توی تکه کاغذ معلوم بود یکسری حروف و اعداد کج و معوج بود که اگر راننده بسیار باهوش بود می توانست یک شماره موبایل و یک«تماس بگیر» از تویش بخواند.

ما این شماره را زیر برف پاک کن ماشین عقبی گذاشتیم و رفتیم.

امشب از استخر که بیرون آمدم کلی شماره ناشناس روی گوشی ام افتاده بود.  گفتم کاری داشته باشد دوباره زنگ می زند خوب. یادم هم نبود که گوشی ام را برای استخر سایلنت کرده ام. رسیدم خانه دوباره دیدم زنگ زده است. اسمس دادم که کاری دارید؟ جواب داد که مثل اینکه شما کاری دارید! گفتم که شما زنگ زده اید. جواب داد که خودت بهم شماره داده بودی. رگ ِ کل کل ام ورم کرده بود. گفتم کجا بهت شماره دادم که یادم نیست؟ گفت همان شب توی کوه. مگه به چند نفر شماره می دی که یادت نمانده؟ گفتم اگر راست می گی چه شکلی بودم؟ گفت: قد بلند، تیشرت سفید و شلوار جین. کلی خنده ام گرفت. گفتم چرا بعد از دو هفته یادت افتاده بهم زنگ بزنی؟  گفت که شماره ات را گم کرده بودم و خوانا نبود و از این حرفها. گفتم من توی این مدت دختر مورد علاقه ام رو پیدا کردم لطف کن دیگر به من زنگ نزن.

شروع کرد بد و بیراه گفتن به تمام پسرهای عالم که همه تون از یک جنسید و آشغال و گهید و عشقتون فقط هوس است. جواب ندادم و باز ادامه داد و فحش داد و نفرین کرد و دست آخر گوشیمان را خاموش کردیم!

ای پسر ِ قد بلندِ تیشرت سفید با شلوار جین پوش! حالا شماره من را از زیر برف پاک کن ماشین تصادف شده برداشتی، هیچ! چرا برداشتی شماره ای که با مداد چشم نوشته شده بود را به یک دختر ِ آی کیو تعطیل دادی که امشب من نه تنها به فکر ِ راننده ماشبن عقبی باشم که مثل خیلی های دیگر وقتی می آید سوار ماشینش شود، فرورفتگی جلوی ماشین را می بیند و کلی ناراحت می شود و توی دلش فحش های آبداری نثار راننده ماشین جلویی می کند، بلکه تاسف بخورم به حال هم جنسان ِ ساده لوحم که به آدم های قد بلندی مثل تو دل می بندند. من نمی دانم توی کوه بین شما چی گذشت و تو و رفیقانت چقدر به شماره الکی ای که دادید هرهر خندیدید.  اما به هر حال حالش را تو بردی و فحشش را من خوردم!

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم خرداد 1390ساعت 1:44 توسط پیاده |



من هیچوقت به فوتبال علاقه نداشتم. اگر گاهی هم به هوای همراهی با مامان می نشستم پای تلویزیون و برای هیجان هایی که مامان هنگام فوتبال دیدن از خودش بروز می دهد ذوق می کردم، صرفا قصد همراهی و همرنگی با جماعت را داشتم. وگرنه من هم از آن دسته از افرادی هستم که از این تیکه های مسخره می گویند که مثلا 11 تا توپ بندازین توی زمین که همه سر یه توپ دعوا نکنند!

امروز هم شاید به علت نزدیکی راه بود یا شاید هم به خاطر حضور وسیع نیروهای یگان ویژه همیشه در صحنه و برادران زحمتکش نیروی انتظامی که صبح جمعه بلند شدیم برویم ختم ناصر حجازی! شاید هم دلم برای آدمهای شبیه خودمان تنگ شده بود.

تا حالا توی وبلاگم از این چیزها ننوشته ام. رعایت کردم یا حسش را نداشته ام یا فکر کردم اینجا جایش نیست. اما الان دوست دارم حسم را از امروز صبح بنویسم. که به چشمهای خودم دیدم که چقدر یک حکومت می تواند درمانده و ذلیل باشد که کوچکترین تجمعی از هر قشری از مردم برایش وحشت آور باشد. شاید از بین هزاران هزار آدمی که صبح توی خیابان حسن سیف راه می رفتند یک نفر وجود نداشت که به خاطر جو امنیتی و فضای رعب و وحشتی که ایجاد شده بود راضی باشد. در حالیکه مخاطبان ناصر حجازی از همه اقشار جامعه بودند...


عاقبت

آنکه ظلم را

بر گرده فرودستان خود می کوبد

بر قامت خمیده شان

تشییع خواهد شد

+ نوشته شده در جمعه ششم خرداد 1390ساعت 23:14 توسط پیاده |