دلم گرفته مهربان رفیق، دلم گرفته. می خواستم برای تو بنویسم اما نشد... ترسیدم باز از آدمها حرفهای نگفته بشنوم. احمقانه های آرام"ببین چیکار کردی که خدا نمی خواد رنگ شادی رو ببینی" ترسیدم باز متهم شوم به کثیفی، به پست بودن، به اینکه شیطان زندگی کسی شدم. کسی که تا قبل از آمدنم داشت فرشته وار زندگی می کرد...
گاهی دلم خوش بود برای نوشتن توی این خراب شده. اما حالا...
دلم نمی خواست رنگ غم توی چشمهایت بنشیند. دلم نمی خواست فقط از ناخوشی ها روی صفحه ات بنویسم. دلم نمی خواست با حرفهایشان تو را از من بگیرند...
تو را از من گرفتند ای یگانه ترین یار. به خاطر نا مهربانی هایشان نمی بخشمشان. دیدار به قیامت...
+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 2:52 توسط نگین
آیا زندگی جز حرفهایی ست که همیشه ناگفته می ماند؟
سلام. عیدت مبارک مهربان. مهربان یعنی تویی که چشمهای مهربانت به روی این خطوط می گردد. عیدت مبارک لبخند صمیمانه، عیدت مبارک چشمهای جستجو گر کنجکاو، عیدت مبارک متجاوز دوست داشتنی. آنکه با تبری در دست هر روز قسمتی از روح مرا به یغما می بری.
عیدت مبارک بابا هر چند که امروز مدتها بر سر رفتارهای دیکتاتور مآبانه ات با تو دعوا کردم و بعد از انتقادهای شدید تو فقط سکوت کردی. عیدت مبارک مامان. تو برای من همیشه یک الگو بودی. یک الگو از صبر و لجاجت. یک الگو که به خاطر آرمانهایش با همه می جنگد. عیدت مبارک نگار، تو بهترین خواهر دنیایی. عیدت مبارک داداشی مهربان، صمیمیت خنده هایت را دوست دارم ای عاشق پیشه! عیدتان مبارک دردانه ها! خانه بدون بودنتان نشاطی ندارد...عیدت مبارک عموی عزیزم. امیدوارم امسال در زیر خروارها خاک خدا برایت بهترین هفت سین را چیده باشد. عیدت مبارک بابا بزرگ،امسال از دست خدا شیرین ترین سمنو ها را خواهی خورد...
عیدت مبارک لیلا، عیدت مبارک سحر،عیدت مبارک پریسا جان. عیدت مبارک نازلی، زهرا، فرنوش ،مریم ،سوده، سارا. عیدت مبارک فاطمه. عیدت مبارک استاد مهربان نقاشی. عیدت مبارک آقا معلم...
پ.ن۱:دخترک به آتلیه رفت تا او را بکشد . مادیگلیانی چشم های او را در تابلو نکشید ، دخترک به او گفت : " تو کوری زیرا چشم هایم را نکشیدی " مادیگلیانی گفت : " هنگامی که با روح تو آشنا شدم چشم های تو را نقاشی می کنم "
فیلم مادیگلیانی از جمله فیلم هایی بود که دیالوگ هایش را خیلی دوست داشتم. و عشق هایش از جمله عشق هایی بود که همیشه یک هنرمند را درگیر می کند. حس همذات پنداری عجیبی با ژان داشتم وقتی که در ابتدای فیلم گفت "من جهنم را با عشقم خریدم، آیا عشق گناه است؟"
پ.ن۲:نوروز خوبی نبود. این جمله را به علت داشتن انرژی منفی زیادی که دارد نمی خواستم بنویسم اما نشد. غم مثل مهمان نفرت انگیزی هر شب گوشه ی دلم چنگ می اندازد. کتاب خواندن و فیلم دیدن بهترین سرگرمی هایم هستند که مرا از دنیای ناراحت کننده ی اطرافم برای کوتاه مدت خارج می کنند و... و بهترین آدمها که ادعا می کنند همیشه هستند اما هیچوقت نبوده اند...
پ.ن۳: پروردگارا!
به من آرامش ده
تا بپذیرم آنچه را که نمی توانم تغییر دهم
دلیری ده
تا تغییر دهم آنچه را که می توانم تغییر دهم
بینش ده
تا تفاوت این دو را بدانم
مرا فهم ده
تا متوقع نباشم دنیا و مردم آن
مطابق میل من رفتار کنند.
ممل همیشه دختر آرزوهای من بود. رنگ مهربان موهاش و چشمهای عمیق کنجکاوش همه ی بچگی من رو توی خودش حل می کرد. طرز راه رفتن اش ،مدل حرف زدنش وشخصیت پر جنب و جوشش بدجور جذبم کرده بود و داشتن هم صحبتی مثل دختر مهربون که همیشه آرزوش رو داشتم...
امروز روز عجیبی بود. عجیب و غمگین و دلگیر. بعد از بحث ها و گفتگو های مداوم با آدمهای مختلف آخر سر هم دلم راضی نشد که رای بدهد. نزدیکی های ۱۱شب بود که یکهو شور ناسیونالیستی ام بالا زد و دلم رای دادن خواست. اما سرمای هوا و وبادهای شدید و دیر موقع بودن مانع بیرون رفتنم شد. هر چند مامان گفت که حاضر است همراهم بیاید و نگار هم که بسیار مشتاق رای دادن من بود اعلام آمادگی کرد اما حس ناسیونالیستی با دیدن بادهای سوزان بلافاصله فروکش فرمود! و دوباره به حال پشیمانی صبح درآمدم. مشتاق رای آوردن گروه خاصی نیستم اما اگر اصلاح طلب ها بیایند روی کار بیشتر خوشحال می شوم تا....ها و ...ها! هر چند بسی روشن است که تغییری در اوضاع ما به وجود نخواهد آمد و هر چند که رای هم نخواهند آورد... شرمنده ی دوستی هستم که یک هفته ی تمام مرا به ستاد تبلیغاتی شان دعوت کرد تا به این بهانه دیداری تازه کنیم و من هم هر بار به بهانه ای رد کردم. گاهی دلم برای بعضی از آدمها زیاد زیاد تنگ می شود اما از رویارویی با آنها می ترسم...
دانشگاه هم که تعطیل شد.فکر می کنم اولین بار در عمرم بود که دلم نمی خواست کلاس ها تمام شوند. دلیلش آدم خاصی نبود. دلیلش همه ی آدمهایی بودند که تازه کشفشان کرده ام! و پیاده روی های کنار اتوبانی از ولنجک تا خانه زیر باران... و تمام جذابیت های دانشگاه. و تمام نگاههایی که آدم را به فکر می آورد. روز آخر لحظه ی رفتن، همکلاسی عزیز شهرستانی نگاهی توی چشمهایم کرد که قلبم مچاله شد و زیر لب گفت سه هفته...و مریم توی فیش های تحقیق پاره و پوره عکس یک قلب برایم کشید که وسطش تیر خورده و از جای تیرها خون می چکد... و من برای ندیدن همه شان اشک ریختم. اشک هایی که قاطی جملات خنده آور سارا می شد و گلویم... داشت منفجر می شد از درد بس که در اوج بغض می خواست که بخندد... چقدر زود وابسته می شوم...
می خواهم تمام وابستگی های درد آور را ترک کنم تا دیگر هیچ جمعه شبی نباشد که به این حال بیفتم. که دلم پرنده یی شود بال شکسته و هی خیز بردارد برای پریدن اما... اما هیچ وقت نرسد. که مثل ماهی دلم برای هوا تنگ شود اما نفس کشیدن خفه ام کند. که مثل دیوانه ها دلم را بگیرم دستم و گریه کنان بدوم توی خیابان ها . گدایی محبت کنم...
تو رو خدا یک دست نوازش روی دل من بکشید...
نوشتن روی این کاغذ ها همچون زخم زدن شی ای نوک تیز است که بخواهد روح را بفرساید. و من همچون مازوخیستی که بیماری اش بد جور عود کرده در پی زخم زدن به خودم هستم. نمی خواهم بگویم تنهایم اما امشب هر چه لیست اسامی موبایلم را نگاه کردم هیچ دوستی را نتوانستم برای گوش شدن پیدا کنم. حتی آنها که یکروز برایشان گوش بودم... تنها نیستم اما چقدر امشب به حرف زدن با کسی نیاز داشتم اما کسی نبود و خدا هم... خدا هم در اعماق لایه های شکاکیتم گم شده بود...
یک وقتی بود که به بعضی از مباحث مذهبی علاقه ی زیادی پیدا کرده بودم. نمی دانم چرا چند وقتی ست اینقدر از کارهایی که برایم لذت مضاعفی داشت دست کشیده ام. یکی از این بحث ها تناسخ بود. تناسخ گرچه برای بعضی ها یک مسئله ی کاملا حل شده است و برای بعضی ها هم اصلا مطرح نیست اما به نظر من خیلی زیاد جای تحقیق دارد. یک وقتی یک چیزهایی از تناسخ خوانده و شنیده بودم که برای چند روز توی بهت خاصی فرو رفته بودم. اینکه بدانی تناسخ واقعنی وجود دارد و اگر آدما را هیپنوتیزم کنی می توانند به ۸۰۰ سال پیش هم بر گردند و با تغییر صدا برایت از تجربه هایشان بگویند.... دنباله ی موضوع را که گرفتم رسیدم به تناسخ در اسلام و نظر بعضی از علما در این باره و... و جالب این بود که گرچه همه شان اعتقاد داشتند که توی اسلام و حتی قرآن هم تناسخ تایید شده اما هیچ کدامشان حاضر به دادن اطلاعات در این زمینه نبودند و یکجورهایی آدم های عادی مثل من را فاقد جنبه برای اطلاع از این چیز ها می دانستند و یک جا چنان برخورد محکم و توهین آمیزی با من شد که از پیگیری هر چه مسایل مذهبی بود زده شدم. گرچه حق با آنها بود. حالا نمی دانم چرا دوباره افتاده ام توی خط تناسخ. از کسانی که منبعی برای مطالعه در این مورد می شناسند تقاضا مندیم به ما هم معرفی کنند...
یک وقت دیگری هم بود که به طور بسیار اتفاقی با خانمی آشنا شدم که ادعای ارتباط با حضرت علی را داشت و قرآن را تفسیر می کرد. تفسیر هایش گرچه مغایر بود با آنچه که در تفاسیر عادی نوشته شده اما بد جور به دلم می نشست. می گویند بزرگترین کاری که شیطان می کند این است که گناه را در نظر فرد کوچک می کند و عذاب های آخرت را ناچیز. گرچه هنوز هم روی تفسیر به رای هایی که آن خانوم می کرد شک دارم اما در بعضی موارد به نادرستی آنها پی بردم. یادم است که ایام انتخابات ریاست جمهوری بود و ما به پیروی از بابا که برای آقای هاشمی رفسنجانی کار می کرد برای او تبلیغات می کردیم. بعد از اعلام نتایج انتخابات حال همگی ما بدفرم توی شیشه رفته بود . یک روز که داشتم با این خانوم راجع به نا امیدی از کشور و مملکت و اینها حرف می زدم حرفی به من زد که من را برای چند روز به کما برد. یادم هست با یک قیافه ی حق به جانب گفت وقتی آدم از یکسری مسایل با خبر باشد دیگر این تغییرات کوتاه مدت ناراحتش نمی کند. بعد نگاه عاقل اندر سفیهی به من انداخت و گفت چرا شماها همیشه فکر می کنید امام زمان یکروز جمعه به طور ناگهانی ظهور می کند؟ من هم گفتم خوب همیشه اینطوری گفته اند... توی روایات و... نگذاشت حرف من تمام شود و ادامه داد این روایت ها را آدم های احمقی از خودشان در آورده اند. حقیقت این است که امام زمان ظهور تدریجی دارد و از وقتی که ظهور می کند تا وقتی همه ی آدمها از وجودش با خبر می شوند زمان زیادی می گذرد. و بعد یکهو گفت امام زمان مدتی ست که به طور تدریجی ظهور کرده و من یکی از یارانش هستم و ما موظفیم مردم را با ایشون کم کم آشنا کنیم. من را می گویی چشمهام داشتند از حدقه می زدند بیرون و حال واقعا عجیبی داشتم. گفتم امام زمان کی هست؟ و جالب اینکه اسم کسی را به عنوان امام زمان به من گفت که کمی می شناختمش و شخصیتی که ازش به یاد داشتم یک آدم غیر موجه و بسیار غیر منطبق با اون چیزی که از اسلام می دونستم بود. یک آدمی که همیشه در حال شادی و انرژی مثبت دادن بود! خلاصه اون روز اون خانوم تصور من رو با خووندن یکسری حدیث و تفسیر به رای آنها عوض کرد. مثلا گفت که حدیث داریم که امام زمان توی هر عصری که ظهور کنه کسانی که بیشترین ادعا رو برای اسلام دارند بیشترین مخالفت رو با ایشون می کنند... و اینکه ما اینقدر درگیر قالب های ذهنی مون هستیم نمی تونیم حق رو از باطل تشخیص بدیم و ...
نتیجه اش این بود که من برای یک مدت طولانی توی حیرت بودم و گاه می شد ساعتها زل می زدم به یک نقطه و به این موضوع فکر می کردم...
گرچه این خانوم که محل زندگی اش در آلمان بود از ایران رفت و من هم دیگه از خودش و ادعاهای دروغین اش خبر ندارم اما بد جور بهش مدیونم چون با حرفهاش توانست به طور قابل توجهی قالب های ذهنی من رو بشکنه و من و با دنیای جدیدی رو به رو کنه. شکستن قالب ذهنی مثل این می مونه که یکی با کامیون از روی مخت رد بشه و تو تمام ساختار قبلی مغزت رو از دست بدی و دکترها بتونن مغزت رو بازآفرینی کنند اما با یک شکل دیگه...
فرآیند خوبیه امیدوارم تجربه اش کنید.
پ.ن۱: به خاطر طولانی بودنش معذرت نمی خوام!
پ.ن.۲: امشب خیلی داغون بودم. خیلی. نوشتن این چیزها آرومم کرد. حرف زدن با مخاطب های نا شناخته ی وبلاگم را خیلی دوست می دارم!
پ.ن۳:چرا مرا همیشه در ته دریا نگاه می داری؟
بدرود!
می گن بچه ها قبل از اینکه به دنیا بیان پیش خدا زندگی می کنند. بچه ها پاک و معصومند و خدا هم یه عالمه مهربونه. برای همین کلی با هم رفیق می شن و خدا همه چیز رو بهشون می گه. وقتی نوبت دنیا اومدنشون می شه خدا بچه ها رو بغل می کنه و می بوسه و بعد دو تا فرشته همراهشون به زمین می فرسته. یکی از اون فرشته ها قبل از دنیا اومدن انگشتش رو می ذاره بالای لب بچه ها و می گه هیسسسس... یعنی نکنه یه وقت از خدا و راز هاش برای کسی بگی. برای همینه که بالای لب همه مون جای انگشت یک فرشته فرو رفته... برای همینه که بچه ها وقتی به دنیا میان بوی خدا رو می دن. بوی بهشت رو بوی معصومیت رو... برای همینه که بچه ها به محض دنیا اومدن می زنن زیر گریه. آخه دلشون برای خدا و بقیه ی فرشته ها تنگ می شه...
امشب دلم برای خدا تنگ شد. برای بوی دوران بچگی. برای پاک بودن. امشب از آن گریه هایی کردم که وقتی مامانی ام بیهوش بود و من را از شکمش بیرون کشیدند کرده بودم. همان جیغ ها همان اشک ها...
خدا بعضی از آدمها را که زیادی دوست دارد خیلی تنها می آفریند. یعنی یک کاری می کند که تند تند احساس تنهایی کنند و تند تند دلشان برای خدا تنگ شود. و رسیدن به عشق خدا... بعضی وقتها می شود از عشق آدمها به عشق خدا رسید. وقتی غرق می شوی توی وجود یک نفر و خیره شدن به تصویرش می شود تمام زندگی ات و بعد به یک آرامش مطلق موقتی می رسی آنوقت خیلی راحت تر می توانی حس کنی که آغوش خدا چقدر می تواند حس آرامش مطلق دائمی داشته باشد...
سعی کردم یه کمی عرفان بنویسم اما مزخرف شد. یک وقتی فکر می کردم با قدرت کلمه هایم می توانم هر چیزی را بنویسم. اما امروز حتی قلم هم از توصیف بعضی چیز ها عاجز می شود. وقتی برای نوشتن از چیزی نفس نفس می زنی و عرق می کنی و بدنت گر می گیرد و آخر هم نمی شود آن چیز که تو می خواهی... این یعنی عشق... مثل ماهی که با آب وصلت می کند اما هیچوقت نمی فهمد که چقدر بدون آب می تواند مرده باشد... چقدر عشق...
پ.ن۱: امشب از آسمان فرشته ها می باریدند. توی عرفان گفته می شود که خدا همراه هر قطره ی باران یک فرشته می فرستد به زمین... امشب با خدا و فرشته هایش خیلی حال کردم. شده بودیم مثل دوران قبل از دنیا آمدن و من با تمام فرشته ها که دوست دوران عدمم بودند کلی معاشقه کردم... و فرشته ها امشب تمام بدن مرا بوسیدند از عشق...
پ.ن۲: همه عمر بر ندارم سر از این خمار مستی
که هنوز من نبودم که تو بر دلم نشستی...
روز قشنگیه. یک جایی همین حوالی با هم قرار می ذاریم. من حسابی به خودم می رسم. سعی می کنم بهترین لباسی که دارم رو بپوشم. عطر می زنم. برات یه دسته گل قشنگ می خرم. همدیگه رو می بینیم. سعی می کنم از همیشه مهربون تر باشم. سعی می کنم اعتمادت رو جلب کنم. با هم می ریم یه رستوران خاطره انگیز. یه جایی مثل برج آفتاب. یه غذای ایتالیایی خوب می خوریم. بعدش یه کم حرف می زنیم. بعد تو از من می پرسی دلت بستنی نمی خواد؟ مثل همیشه هر دو با هم از خنده روده پر می شیم. روشن می کنی می ریم ستارخان. مثل همیشه شک می کنیم که آیس پک بخوریم یا هات چاکلت یا بریم بابا رحیم. آخرم می ریم بابا رحیم. تو یه فالوده بستنی می گیری و منم بستنی میوه ای با یه عالمه شکلات روش. تو مال خودت رو که تموم می کنی من هنوز یک چهارم بستنیم رو هم تموم نکردم. بقیه اش رو با هم می خوریم. یه کم خیابون گردی می کنیم. بعد یهو تصمیم می گیریم بریم جاده چالوس. تو ی راه برام آهنگ عاشقانه می ذاری. دوتایی با هم بلند بلند می خونیم. باروون نم نم می زنه. من ساکت می شم. زل می زنم به جاده. مثل همیشه خلوته. کنار سد کرج نگه می داری. پیاده می شیم خیره می شیم به آبها. من جلو ایستادم و تو از پشت بغلم کردی. حس خوبی دارم. با هم آرزو می کنیم ماهی بشیم و بریم وسط آبها. هوا کم کم تاریک می شه. سردمون می شه. می پریم توی ماشین. تو بخاری رو زیاد می کنی و با با دستهات سعی می کنی انگشتام رو گرم کنی... راه برگشت به سکوت می گذره. یه آهنگ غمگین از ضبط ماشین پخش میشه. دست هر دومون روی دنده است. دست تو روی دست من...
با هم یه ذرت مکزیکی می خوریم با سس تند زیاد. تو دوباره با دستات نشون می دی که همه ی این سس ها قلنبه می شن می رن توی شکممون و هیچ وقت هم آب نمی شن. موبایلم زنگ می زنه. مامانه. یه کمی شاکیه. آخه زمان زیادی زود گذشته و دیر وقته. میریم سمت خوونه ی ما. مثل همیشه یه کوچه اونور تر می ایستی. می گم مرسی که اومدی. می گی خیلی خوش گذشت. نگاه می کنی توی چشمهام. بغلت میکنم . حس می کنم قلبم داره از جا کنده می شه. اولین باره... با یک دستم بغلت کردم و دست دیگه ام آزاده. می برمش زیر مانتوم. از جیبم یه اسلحه میارم بیرون. می گیرم روی شقیقه هات. چشمات هنوز بسته ان. می گم خیلی دلم می خواست روز آخر زندگیت بهت خوش بگذره. خوشحالم که موفق شدم. تو چشمهات رو باز می کنی و با دیدن اسلحه رنگت می پره. می پرسی برای چی؟ می دونم که می دونی برای چی... به خاطر تمام سختی هایی که کشیدم و به خاطر تمام دروغ ها... می خوای چیزی بگی اما دیگه دیر شده. مغزت می پاشه روی شیشه... خون های روی صورتم رو پاک می کنم. از ماشین پیاده می شم. می گم خداحافظ صاحب چشمهای نارنجی....
پ.ن۱: تمام امروز ایده اش مثل پرده ی سینما جلوی چشمهام بود. ایده ی این داستان نه هاا. این که اگر یک روز بفهمیم توی شهری که زندگی می کنیم قانون خاصی وجود نداره و در صورت ارتکاب قتل کسی کاری به کارمون نداره و خدا هم بی خیال این ماجراها شده و گفته بنده ی عزیز گرامی ام! از طرف من مجاز به همه کار هستی... در این صورت چند نفر ما کسی رو می کشتیم؟ یا به عبارت دیگه چند درصد ما یک قاتل بالقوه هستیم؟ افتخار نمی کنم اما اعتراف می کنم که خودم یکی از اون ها هستم. ایده ی قتل دو سه نفری هم توی ذهنم هست. یکی از اونها یکی از اساتید گرام دانشگاه هستند که با عده ی کثیری از بچه ها روی کشتنش به اجماع رسیدیم. یکی هم همون ایده ایه که چون هیجان انگیز بود براتون نوشتم. گرچه هنوز قسمت آخرش که ماشه رو بکشم یا اینکه نکشم و فقط بترسونمش معلوم نشده و دو دلم. یک نفر دیگه ای هم که به قتلش مبادرت خواهم کرد کسیه که بدفرم حس عذاب وجدان برام داره و کشتنش تا یه حدی فقط برای رهایی از عذاب وجدان خودمه...
پ.ن۲: بعد از نوشتن همه ی اینا یه چیزی به ذهنم رسید. همونقدر که می توونم بکشم کشته هم می توونم بشم! راستی چند نفر توی این دنیا هستند که می خواهند سر روی تن اینجانب نباشد؟ مطمئنا کم نیستند!!!...
پ.ن۳: دیشب با اینکه حال درونیم خیلی داغون تر از امشب بود اما به نظرم نوشته ی امشب مشکوک تره و به احتمال زیاد خواننده را حول بر می دارد و حس می کند که با یک بیمار روانی روبه روست.همین قدر اطمینان بهتان بدهم که بنده در سنین نوجوانی ام یکبار در آزمایشگاه مدرسه شاهد تشریح یک قورباغه بودم که در همان ابتدای کار از دیدن خون غش فرمودم و به زور سرم و آب قند به هوش آمدم! هنوز هم که در سنین جوانی هستم با شنیدن اسم خون دست و پایم شل می شود. مثل همین الان!
پ.ن۴: از کارهای فوق برنامه ی امروز تکمیل قسمت عمده ای از نقاشی ام بود و خواندن سه تا مجله که آخرینش خردنامه است و بسی دوستش دارم و هنوز هم تمام نشده و کار مهم دیگر وبلاگ گردی بود که وسطش متوجه شدم چشمهایم بسیار دارند اذیت می شوند و متوجه شدم عینکم روی چشمانم نیست و تمام خانه را به دنبالش گشتم و آخر هم توی توالت پیدایش کردم. حالا هر چی فکر می کنم یادم نیست هنگام انجام عملیات عینکم چه مزاحمتی ایجاد کرده بود که از چشمم برش داشتم!
پ.ن۵: امشب در اوج ساعات وبلاگ گردی با بانک اطلاع رسانی غذا و رستوران آشنا گشتم و پس از اندکی بررسی متوجه شدم بسیاری از عمرم بر فنا رفته چرا که از مجموع این رستوران ها تنها میهمان سه چهارتایش بودم! و دلم خواست!
پ.ن۶: دلم برای نگارینم یا همان خواهر خانومی بسی تنگ شده و امشب جایش خالی بود تا به بسیاری از چیزها بخندیم. از یکشنبه صبح رفته که رفته...
پ.ن۷: کامپیوتر اینجانب به علل بسیاری به فنا رفته. به همین منظور جا دارد از پدر گرامی که لپ تاپشان را در اختیار بنده گذاشتند تا به تحقیقات! و کارهای عقب مانده ام برسم بسیار تشکر گردد. بابایی متشکریم!
پ.ن۸:دلم برای پریسا جانم هم تنگ شده. سه ماهی می شود که حرف نزدیم. به نظر شما چطوری می شود با یک آدم غد یکدنده آشتی کرد؟اصلا می شود؟؟
پ.ن۹:دلم برای تو هم تنگ شده نامرد بیشعوووور!!!
پ.ن۱۰:چو گفتمش که دلم را نگاه دار چه گفت؟
ز دست بنده چه خیزد؟ خدا نگه دارد...
کسی نیست. هیچوقت نشده بود توی این سالها که مثل امشب احساس بیهودگی کنم. احساس بی ارزشی. احساس به هیچ دردی نخوردن. احساس پستی. احساس دستمالی. احساس نخواستن. احساس بی وزنی و نبودن. نشده بود تا حالا که دلم از زندگی سیر شود. نشده بود که بخواهم و نتوانم. چطوری هاست که همه می گویند می خواهی اما خودت سکوت می کنی؟ فکر می کنی آسان بود شنیدن آن همه اشک؟ تو داغونی؟ تو تمام روز توی فکری؟ تو شبها خواب توی چشمهایت نمی اید؟ تو؟ تو؟ چرا نمی توانم شبی را تصور کنم که بیدار بشینی به فکر کردن؟ چرا تا به حال ننشستی؟ چرا توی این ۲ سال فکرش توی کله ات نزده بود؟ چرا حالا؟ چرا امروز؟ چرا این وقت شب که دستم از همه جا کوتاه است؟ اصلا چرا من؟ چرا اینقدر خسته کننده؟ چرا اینقدر طلبکار؟ من کالا بودم؟ قیمت داشتم؟ عروسک کوکی بودم؟ کوکم می کردی برای رقصیدنم دست می زدی؟ خندیدن هام شادت می کرد؟ توقعاتم زنگ تفریحی بود برای خندیدن؟ چرا امشب؟ لعنتی چرا الان؟ چرا اشک؟ چرا بی خوابی؟ چرا من نه؟ چرا فقط تو؟ چرا نمی شود به کسی فکر کرد؟ چرا همیشه من بازیچه می شوم در دست همه و همه نیز در دست من؟ چرا خدا پیدایش نمی شود این روزها؟ وقتی چیزی نمی گوید یعنی آره یا نه؟ مگر من خدا بودم؟ مگر فرستاده اش بودم؟ مگر علم لایتناهی داشتم؟ از کجا بفهمم؟ از کجا بدانم؟ چرا همیشه اینقدر سرد؟ چرا همیشه بی تفاوت؟ چرا همیشه نا امید؟ من هم ادمم. من هم نیاز داشتم. من هم خیلی چیز ها می خواستم.چی ام کم بود؟ چی ام کم هست؟ چرا هر کسی که آمد رفت؟ چرا هر کسی که ماند پشیمان شد؟ چرا اینهمه وقت نمی دیدم؟ چرا برایم لذت بخش بودی با اینهمه تعفن؟ با اینهمه بی توجهی؟ چرا حالم به هم نمی خورد از بوی تنت؟ چرا از بوی دروغهات متعفن نمی شدم؟ چطوری توانستم؟ حالا آمده ای با اشک؟ کوه غرور و اشک؟ حالا که من دیگر نیستم؟ حالا که هیچ کس نیست؟ حالا که دل نیست تا دلداری باشد؟ حالا که چی؟ حالا که افتادم توی روال عادی روزها؟ حالا که دلم به نقش هایم خوش است و بهانه هایم برای زندگی اندکند؟ حالا که نیستی...حالا که نیستی...
اشک هات رو نمی خوام. دوست داشتن هات رو نمی خوام. نگرانی هات رو نمی خوام. روزی که بهت نیاز داشتم رفتی. دیگه بودنت رو نمی خوام. موندنت رو نمی خوام. نمی خوام. نمی خوام. نمی خوام. آهای آدمها من خسته شدم! آهای آدمها این صفحه کلید لعنتی هیچوقت نفرت من رو از این دنیا به شما منتقل نکرد. آهای آدمها خوش به حالتان که زنده اید. خوش به حالتان که برای روزهایتان دلخوشی دارید. خوش به حالتان که حوصله زیاد دارید برای انجام کارهای عقب افتاده. خوش به حالتان که دارید زندگی می کنید. من دارم مردگی می کنم و حالم دارد از بوی لجن مردابی که دورم را گرفته به هم می خورد. آهای آدمها دارم خفه می شوم توی گنداب. خوشا به حالتان که بر ساحل نشسته شاد و خندانید...
وقتی به دروغ شنیدن عادت داشته باشی دیگر برایت فرق نمی کند آنکه رو به روی تو می ایستد و دروغ می گوید دوستت است یا دشمن ات. فرق نمی کند آشنای چند ساله ای ست که از گشادی مردمک چشمهاش دروغهایش را تشخیص می دهی و یا غریبه ایست که چشم بسته می شود مورد اعتمادت... تفاوتی هم نمی کند که از بس که دوستت دارد! به تو دروغ می گوید یا از ترس تو یا اینکه از آزارت لذت می برد و یا بی دلیل...
و تو می روی توی فکر...و متنفر می شوی از چشمهات که اینقدر احمقند که کسی به حماقتشان می گوید معصوم... و متنفر می شوی از آدمها. متنفر می شوی از دلت. متنفر می شوی از دنیا.
دارد باران می بارد. مگر می شود از دنیا متنفر شد وقتی که بارانهایش تا این اندازه مهربانند و آرام کننده؟ نمی شود. می خواهم. بارها خواسته ام . اما نمی شود. آخر این باران چه لزومی داشت توی این لحظه های دیوانه کننده؟ نمی خواستم آرام بشوم. نمی خواستم حماقتهایم فراموشم شود اما... صدای باران همیشه مرا آرام می کند.
امروز حتی احمدی نژاد هم دروغ گفت. چطوری می شود توی چشم این همه آدم نگاه کرد و فریبشان داد؟ چطوری می شود از ۳ برابر شدن بودجه ها و میزان بالای صادرات نسبت به سال ۸۴ حرف زد در حالیکه آدم ها روز به روز دارند فقیرتر می شوند؟ چطوری می شود به حرفهای رئیس جمهور اعتماد کرد وقتی می فهمی بعضی از آدمها غذایشان سوپی است که با آب درست شده و پای مرغ؟ وقتی بعضی آدمها از سرما و گرسنگی می میرند و بعضی دیگرشان از شکم سیری؟...
از کجا پرت شدم به کجا... دروغ گفتن که عادت بشود هم فرق نمی کند که رئیس جمهور باشی یا یک آدم معمولی. عادت است دیگر. ترکش هم موجب مرضت می شود. اما من می گویم گفتنش بیشتر موجب مرض است. آدم های دروغ گو کم حافظه اند و زیان دیده. و وقتی دروغ توی جامعه ای زیاد بشود اعتماد از میان می رود و نتیجه اش می شود من و تو. که اگر دست روی قرآن هم بگذارند دیگر باورشان نمی کنیم...
دیگر باورت نمی کنم. چشمهای احمقانه ی معصوم. چشمهای عوضی بد. سیگارهای دروغین. آدم های راست راستکی. لعنتی های مسخره. کوچولوهای دروغگو. خرس نفهم...
پ.ن۱: تنفر آفرین چون رخوت دوران پاییزم...
آیا زندگی جز حرفهایی ست که همیشه ناگفته می ماند؟
تعطیلات میان ترم برخلاف تصورم زیاد هم گند نبود. تمامش جلوی رایانه گذشت و روی تخت، خیره به سقف و آسمان و یا رو به روی سه پایه ی نقاشی... و تفریحاتم خلاصه شد توی رفتن به کلاس نقاشی و دیدن بچه ها و الکی خوش بودن با استاد و زهرا و نازلی و سارا... و پیاده روی های طولانی و سر به سر گذاشتن با نگار و مهران... و بی خیال بودن. مثل همیشه بی خیال تو شدن. مثل همیشه ندیدن تو و لبخندهای مصنوعی. مثل همیشه جواب ندادن. مثل همیشه بهانه گیری های بی خودی. مثل همیشه گریه کردن توی شبهای جمعه...
از فردا ترم جدید شروع می شود. برای اولین بار از شروع کلاسها خوشحالم و نمی دانم چرا. برای اولین بار حس می کنم دلم برای همه تنگ شده. برای سحر. برای سارا. برای خندیدن های شدید با مریم و سوده. برای بلوتوث بازی و تبادل کلیپ های مستهجن. برای همه ی آنهایی که نگاهشان خاص هست. برای همه ی آنهایی که تیپ زمستانی شان کاپشن های بادی است با شلوار تنگ کتان و کفش تیم برلند... برای دیدن تمامشان اشتیاق دارم و نمی دانم چرا. از وقتی تو نیستی همه ی آدم ها را بیشتر دوست دارم...
پ.ن۱: فردا پسرخاله ی عزیز تر از جان برای خدمت سربازی تشریفشان را به یزد می برند. و ما امروز آش پشت پایش را با حضور خودش خوردیم زیرا مامان خانومی به علت مسیر دور اعلام کرده بود که نمی تواند یکبار برای خداحافظی بیاید و یکبار برای آش خوردن! و خاله ی مهربان آشی پخته بود که جای بسی خوردن داشت و کلی حال داد به جگرمان! و پسرخاله جان کلی خوراکی و شکلات های خوشمزه نصیبش شد بس که این رسم تو راهی دادن به مسافر شیرین است... هرچند انگار تمام مدت اشک توی چشمهاش حلقه زده بود و خاله خانومی هم مدام چشمهاش خیس و خشک می شدند. من هم بی هیچ مناسبتی همان جا بغضم گرفت و الان در حال خالی کردنش هستم و اسمش را گذاشته ام اشکهای پیش پای پسرخاله... هر چند کسی بیدار نیست تا دلیلش را بخواهد... و هر چند اسم واقعی اش اشک دلتنگی ست. اشک پشت پای همه ی آدمهای دلم که ریختمشان بلکه برگردند و برنگشتند هیچ کدام...
پ.ن۲: به نظر شما خیلی بچه مثبت بازی است اگر فردا کلاسم را بروم؟ دلم تنگ شده خوب![]()
پ.ن۳: نمیدانم چرا اینقدر عاشق پی نوشت نوشتنم. شاید چون نوشته های بی ربط زیادی را به هم پیوند می دهد. مخ بنده هم که کلا پراکنده می باشد! وقتی دست به نوشتن می برم همه چیز نوشته می شود الا مقصود اصلی نویسنده!
.
.
.
پ.ن۴: تماشایی ترین تصویر دنیا می شوی گاهی
دلم می پاشد از هم بس که زیبا می شوی گاهی
سلام. دوباره. یه شب دیگه... دلم یه کمی گرفته. حتی نمی دونم چرا. با زندگی حال نمی کنم. خسته ام. خیلی خسته ام. حرف زدن سخته. توی گلوی تک تک کلمه ها یک بغض گیر کرده. بلاتکلیف...هی می پرسند اجازه هست بترکیم؟ هی می گویم نه ، مگر بچه اید؟ مگر بچه ای؟ مگر بچه ام؟ دروغ که نمی گوید، دروغ که نمی گویم، با کلمه ها که بازی نمی کنم. دلم مدتهاست که گرفته. از همان روز که فهمیدم او هم باید دردی را که من کشیدم تا او را فراموش کنم بکشد تا من را فراموش کند. می بینی؟ گفتنش چقدر آسان است، همانقدر که الان می شود از آدم های فراموش شده حرف زد. انگار که نیستند. انگار که هیچوقت نبوده اند.
ای بابا! این حافظ هم که دیگر جواب نمی دهد. شاید مریض شده، هذیان می گوید. می دانی؟ دیشب من و حافظ زیر باران بودیم. باران که نه... برف های پراکنده و سرمای سوزان زیر صفر. هی فاتحه می خواندم ،هی تفال می زدم. دیشب حافظ هم قهر کرده بود. دیوانش قفل شده بود روی غزل۲۲۳: هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود/ هرگز از یاد من آن سرو خرامان نرود...
نمی دانم شاید حافظ هم انتقام شاخه نبات را از من می گرفت. آخر چرا همه باید اینگونه انتقام بگیرند؟ مریم هم انتقام مسیح نداشته اش را از من گرفت...
شب غمگین و تنهایی ست. دوست داشتم زودتر بخوابم شاید کم خوابی ام جبران شود اما نشد. دلم مدام دارد اخطار می دهد. حتی حالا که هیچ وابستگی جسمی و روحی ای ندارم. هی با چکش می کوبد به روی سندان...
خندیدن هایت را دوست داشتم. با بوی کاهگل را. با عوضی های خوب را و همه ی آنهایی که چشمهاشان عوضی بود و جگر تو بودند... خوش به حال بعضی از آدمها که توی زندگی با چیزهایی که دوست دارند و به آنها عشق می ورزند وصلت می کنند. حس عجیبی از احترام و حسرت و خاص بودن...
پ.ن ۱: دیشب حدود ۱۱ بود که بابا بدو بدو آمد بالا و گفت که علی الان اس ام اس داده و گفته که لحظاتی پیش احمد بورقانی توی بیمارستان قلب درگذشت... بابا چشمهاش اشک آلود بودند...فکر می کنم یک یا دو تا پست قبل بود که گفتم حس می کنم تمام آدمهای خوب را داریم از دست می دهیم... رفتن آدمهای بزرگ و خالص و خوب درد بزرگی ست که این روزها مثل یک اپیدمی رایج گشته و عادی...
پ.ن۲:مرا یکشب تحمل کن که تا باور کنی جانا
چگونه با جنون خود مدارا می کنم هر شب
تمام سایه ها را می کشم در روزن مهتاب
حضورم را ز چشم شهر حاشا می کنم هر شب...
امشب و هر شب.

