تبليغاتX
پیاده


پیاده

هی فلانی زندگی شاید همین باشد


همه آدمها یک روز می میرند. بعد از اینکه در اوج نادانی، جیغ های مکرر شادی سر می دهند برای دنیا آمدن، و غرق شادیهای پاک و بی آلایش، کودکی معصومانه  ای را می گذرانند و سپس جوانی ِ شورانگیزی را مست از غرور بودن... بعد از گذر تمام این دوره ها، بالاخره همه آدمها می میرند.  

وبلاگ ها هم مثل آدمهایند. یک روز زاده می شوند. روز دیگر با نوشته ها و دوستهاشان انس می گیرند و یکروز هم خسته می شوند از بودن. خسته می شوند از خوانده شدن. و می میرند. خیلی راحت.

مانای خوبم؛ مخاطب خاص و عام تمام نوشته ها و تمام لحظه های باشکوه زندگی من!

امشب، اولین شب پاییز است و برگریزان ِ تمام خیابان های این شهر من را از همیشه دلگیرتر می کند. رطوبت ِ برگهای پاپیتال ِ توی حیاط، و صدای خوردن قطره های تند باران روی آنها دلم را فشار می دهد. تمام دلگرفتگی ابرهای خاکستری می افتد توی دلم و یک چیزی تیغ می کشد توی گلویم.
یک  چیزی از جنس همان بغض هایی که تمام روزهای بدون تو، می ایستاد روی سیب گلوییم. اینجا جای دستهای توست. که انگشتهای مهربانت را بکشی رویش تا رها کنی تمام بغض های کهنه ی این لامصب را...

من متنفرم از تمام گلهای مریمی که دم دم های پاییز، دست تمام دست فروشهای شهر دیده می شوند. من متنفرم از تمام مردهایی که این مریم های سپید را برای معشوقه هایشان می خرند. من متنفرم از تمام آدمهایی که سفیدی عشق را لجن مال می کنند. 

وبلاگ را می گفتم. وبلاگ هم مثل آدمها خسته می شود از بودن. وقتی که عمر مفیدش تمام شود و تمام اجزایش درد بگیرند. وقتی که اینقدر آدم به خودش دیده باشد، که دیگر لبریز شده باشد از آدمها. دیگر ،نه که نخواهد، نتواند چهره اش را مثل آیکون اسمایل یاهو در بیاورد و به آدمها لبخند بزند... وبلاگ هم می میرد. و چه مرگی با شکوه تر از مردن در اولین شب پاییزی، در حالیکه صدای اندوهناک شجریان پیچیده است توی اتاق و باد ِ مهربانی خیسی صورتش را نوازش می کند...

آخ که چقدر بعضی چیزها روی دلم سنگینی می کند. که ای کاش آدمهای اینجا من را نمی شناختند. که هر کدام به یک بهانه مرا ندیده بودند. که آنوقت هر شب راحت می نوشتم. و اینجا پر نمی شد از حرفهای نگفته. و توی اولین شب پاییز نمی مرد از ترکیدن. آخ که چقدر درد دارد توی دنیای مجازی هم خودت نباشی. که اینجا هم دروغ بنویسی. که اینجا هم دلت بسوزد برای خودت. بس که بی حوصله می شوی از نقاب زدن. دلت بسوزد برای بالشتت. دلت بسوزد برای پنجره ات... 

هیچ کس دوست ندارد که آخرین نوشته وبلاگش غمگین باشد. شاید بهتر باشد همینجا بمیرد. همین جا که دیگر من را یارای پیاده کردن احساس هایم نیست.
مانای خوبم؛ مرا ببخش به خاطر اندوهناکی این سطرها. تمام شادی های بعد از این، نثار چشمهای ِ نی نی دار ِ مهربانت.


درخت من!
خیال تو عجین پاره‌پاره، ذره‌ذره، لخت‌لخت من!
اگر مرا برای عشق
ترا برای تکیه‌های عاشقانه آفریده‌اند
مرا به جز علاقه‌ات گزیر نیست
به جبر عشق تو
به میخ‌های افترا کشیده می‌شوم ولی
مرا به غیر تن‌‌سپردنی مسیح‌وار بر صلیب ساقه‌ات گزیر نیست

...

نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 3:10 توسط پیاده| |


Design By : Night Skin